میگن یه آقایی میره پیش شیخ محلشون و میگه" حضرت آقا خوابی دیدم و تعبیرش رو ازتون میخوام؛خواب دیدم که ظهر عاشورا در صحرای کربلا تک و تنها سرگشته وحیرون در جستجو بودم که مردی با محاسن مشکی و صورتی نورانی با اسبی مشکی به سمت من اومد و از من علت تردیدم رو پرسید وقبل از اینکه جوابی بدم یه زره ویه شمشیر به من داد و از نظر دور شد،منم تا بیام به خودم بیام و وارد کارزار بشم از خواب پریدم؛تعبیرش چیه یا شیخ"؛شیخ هم میگه "ای مرد ،من هم چند شب قبل مرد نورانی صورتی رو به خواب دیدم که می گفت: یکی از اهالی محلتون زره و شمشیری از ما به عاریت گرفته و در جنگ شرکت نکرده،به او بگویید که ارزش آن زره و شمشیر زیاد است،بیاید و با شما حساب وکتاب کند".
نتیجه اخلاقی:میشه رویاها رو نقد کرد،میشه زندگی رو نقدکرد؛وای به روزی که بفهمیم چی شد!

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه بیست و نهم دی 1387
|