تبليغاتX
حقایق وارونه - راز
مرد: کوچولو؛میخوام یه رازی رو بهت بگم
دختر: شرط می بندم که رازت هم مثل قول هات افسانه است
مرد: تو هنوز یاد نگرفتی که افسانه ها رو باور کنی
دختر: چرا باید باور کنم؟
پسر: چون قشنگ تر و عمیق تر از واقعیتند
دختر: اوه؛قشنگ و عمیق مثل دریا!
مرد: دیدی اجتناب ناپذیره
دختر: ولی هم چشام باز بود و هم حواسم جمع
مرد: وای؛هم چشاتو ببند وهم حواستو پرت کن
دختر: می دونم، این نهایت آرزوی مردا ست
مرد: پس  ادا  کن
دختر: که چی بشه؟
مرد: که به چنگشون بیاری
دختر: حالا رازتو بگو دانشمند!
مرد: گفتم ؛افسانه،چشم بسته،حواس پرت


 

نوشته شده توسط کامران در جمعه هشتم تیر 1386 |