بابای کامران:کامران رفته که رفته،بره که دیگه برنگرده؛بره به اون جهنم که توش ملائک، ریش مومنین پرهیزگار رو گرو می گیرن وجاش برحماقتهای بی لذتشون صلوات عامه پسند میفرستند؛الاغ تو آستینم پروروندم،بیچاره الاغ که تنهامشکلش اینه که ادای روشن فکر ها رو در نمی آره و از لحاظ آداب جفت یابی خیلی طبیعی عمل می کنه و با تازیانه سراغ جفتش نمی ره؛بهش میگم جوون، غروب خورشید رو که می بینی یاد چی می افتی ،میگه یاد تیتراژپایانی فیلمهای وسترن ،میگم آدم کم فهم،عشق که تو دل نباشه زندگی به همین بی معناییه که شما فرمودی؛خدا عشق رو داده که زندگی رو حس کنی، تنهایی رو بفهمی ، رازها رو درک کنی ؛ مسخره نیست اگه همه این معارف سر نخش تو لباس زیر یه دختر همسایه باشه؛میگم پسر خوب، قدر جوونی رو بدون،نذار قراردادهای اجتماعی، عشقت رو واز اون مهمتر حس آزادیت رو ازت بگیره،چشم کورت رو باز کن و ببین که نمیشه قوانین طبیعی روکه اون الاغ ازش تبعیت میکنه زیر پا گذاشت؛زبون زندگی رو یاد بگیر و بعد از سر خوشی با اون سرعت خیره کننده ات ور بزن.مراقب دل دوستات باش و جمله همیشگی منو فراموش نکن:تار و پو د هستی ام بر باد رفت اما نرفت عاشقیها از دلم دیوانگیها از سرم.
پی نوشت:نمی دونید تو چه وضعیتی نوشتم؛به خاطر یه دوست نوشتم؛به خاطر تریج قباش!