مامان کامی:الهی برای چندمین بار قربون همتون برم، به دادم برسید پسرم از دستم رفت از تواین کامپیوترش صداهای عجیب وغریب در می آد،صدای در زدن،تو اومدن،در بستن، ما تو خونمون از این صداها نداشتیم ،تو رو خدا کمکم کنید کامرانم خیلی ساده وخوش قلبه از بچگی زود عاشق میشد تموم خوراکیهاشو می داد به برادر اون دختره چشم ریز،باباش هم دایم مسخرش می کردمیگفت "یه چیزیت رو تو شکم مامانت جا گذاشتی بزرگ شدی اصلشو برات می خرم"،به کی بگم،می خوام برم زنگ بزنم به "خاتمی" بگم من پسرم رو از تو میخوام،خدایادردم رو به کی بگم،پسر مرتبم آنچنان شیتیل شلخته شده بیا وببین،همش منتظره، همش بیقراره،از بچگی اینطوری بود،هر دفعه به یه چیزی پیله میکرد، یه وقت پیله شده بود که برم طلبگی،از صبح علی الطلوع نماز شب می خوند تاصلاةظهر؛هیچوقت تو روم در نمی اومد دیشب در اومده می گه"مامان تجربیات روحی جدیدمه"میگم پسر خوب حیف تو نیست که تموم وقتتو صرف تجربیات روحی جدیدکنی ،بابات رو ببین تموم زندگیش شده تجربیات روحی جدید،بیا وعاقل باش ،"کامران وهومن"رو ببین چه پسرای خوبیین، مگه تو چی ات از" شب خیز "کمتره؛روز ولنتایین پارسال برام یه انگشتر خوشگل خرید یه نگین پرنس وسطش و دورش پر بود از باگت های خوش تراش، آخه میدونین ارزش باگت به تراششه؛امسال فکر نکنم اتمی شو هم برام بخره،به هر حال اونایی که نشنیدن هیچ،اونایی که شنیدن بدونن اگه یه پزوتا از جیب پسرم کم شه ومثلا باگتام ،تراشش به هم بخوره من بعضی از حاضرین این جمع رو مقصر میدونم.از ما گفتن بود.