تقدیم به دختر همسایه
کامی:سلام پدر،میتونم بیام تو.
پدر:البته؛بشین ببینمت،خیلی وقته که ندیدمت.
کامی:پدر مثل اینکه حالتون خوش نیست،شاید برا محیط کار یه کم زیاده روی کردید.
پدر:زیاده روی کم وزیاد نداره پسر،من هم دستم به کم نمیره.راستی با پولهای من خوش میگذرونی؟
کامی:بله پدر،سعی میکنم.
پدر:سیگار ؟
کامی:نه پدر،ممنون.
پدر:ولی شنیدم یواشکی می کشی.
کامی:خیلی به ندرت پدر.
پدر:نکنه به احترام من نمی کشی؟
کامی:شاید پدر.
پدر:ها،پس پسرمن به احترام دیگران بعضی کارا رو نمیکنه،به احترام دیگران سیگار نمیکشه،به احترام دیگران خانومای همکارش روبه چشم خواهر نگاه میکنه،به احترام دیگران از زندگی عقب می افته و اگه خدا بخواد به احترام دیگران بدبخته.پسرتو هیچیت به من نرفته ،تو فقط مثل یه توله سگ به احترام دیگران خوب ودوستداشتنی تربیت شدی.
کامی:پدر شما حالتون خوب نیست،بیاین ببرمتون خونه.
پدر:تقصیر منه که هر وقت حالم خوب بود تربیتت کردم...رسوای زمانه منم دیوانه منم...(پدر با صدای بلند میخواند واشک میریزد)
کامی:پدر چه تون شده،من تا حالا اینجوری ندیده بودمتون.
پدر:من یکی رو دوست دارم پسر،..عاشقم من عاشقی بیقرارم...(با بغض و زاری ومستانه با صدای بم ونامفهوم میخواند)
کامی:کیه پدر،چرا؟
پدر:گلتن بانو پسر،چراش هم به احترام دل خودمه،هاهاها..
کامی:گلتن بانو دیگه کیه پدر؟من می شناسمش؟
پدر:یه بانوی مهربون و زیبا،تراشیده و خوش برش،ساده و تو دل برو با چشای درشت وستاره دار.
کامی:پدر،شوخی می کنی؟
پدر:..شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم وبرفت..(پدر بی توجه و بانگاه به دور دست میخواند)
کامی:پدر ایناکه میگی جدیه؟راستش رو بخوای من باورم نمیشه.
پدر:باورت بشه یا نشه بابات نرد عشق رو باخته.
کامی:پدر،باهاش خوابیدی؟
پدر:آره،اونم خوابی از جنس خواب اصحاب کهف.سگ هشیار زندگی هم کنار ما لمیده بود،پسر، وقتی بیدار میشدم یادم نبود که سکه رایج زمونه چیه؛پسر،من اونقدر عاشق بودم که همه رو به کرنش وا میداشتم و موفقیتهای کاریم از اینجا شروع شد.
کامی:پدر تو داری از یه فاجعه حرف می زنی.
پدر::نه، من دارم از قشنگ ترین اتفاقی که ممکنه واسه یه مرد تو زندگی بیفته حرف میزنم.
کامی:و این قشنگ ترین اتفاق چیه؟
پدر:این که گذشت سالها گرد روزمرگی تو رابطه وعشقت ننشونه.احمق،اینی که آدما نیمه گمشدشون رو پیدا میکنن یه شعار مسخره اس اما یه واقعیت ابلهانه نیست.اینی که تو بعد ده سال هنوز یکی رو مثل روز اول بخوای فقط خلق یه شاهکار ادبی نیست،یه اتفاق خجسته است.
کامی:ولی پدر، من دوست ندارم شما رو تو این وضعیت ببینم،شما همیشه برای من سمبل قدرت وصلابت بودی پدر.
پدر : بازی اشکنت داره جونم، دل شکستنک داره عمرم. نگران من نباش ، مردها تو جنگ آبدیده میشن و تو زمان صلح فاسد. راستی تو بگو کارت با اون دختر ارمنیه به کجا کشید؟
کامی:ما فقط با هم دوستیم.
پدر:کلیسا هم میرید؟
کامی:بعضی وقتها،اون خیلی معتقده.من هم مسیح رو دوست دارم.
پدر:آره،یه پیامبر باکره رو همه دوست دارند،ولی من عاشق اون رسولی ام که عشق زن پسر خونده رو به دل میگیره وتو غمش میسوزه.این نهایت بلوغ یه مرده.
کامی:چی نهایت بلوغ یه مرده؟
پدر:تسلیم هوای نفس مطمینه شدن.
کامی:مطمين به چی؟
پدر:مطمین به قوانین طبیعت.
کامی: