تبليغاتX
حقایق وارونه
 
میگن یه آقایی میره پیش شیخ محلشون و میگه" حضرت آقا خوابی دیدم و تعبیرش رو ازتون میخوام؛خواب دیدم که ظهر عاشورا در صحرای کربلا تک و تنها سرگشته وحیرون در جستجو بودم که مردی با محاسن مشکی و صورتی نورانی با اسبی مشکی به سمت من اومد و از من علت تردیدم رو پرسید وقبل از اینکه جوابی بدم یه زره ویه شمشیر به من داد و از نظر دور شد،منم تا بیام به خودم بیام و وارد کارزار بشم از خواب پریدم؛تعبیرش چیه یا شیخ"؛شیخ هم میگه "ای مرد ،من هم چند شب قبل مرد نورانی صورتی رو به خواب دیدم که می گفت: یکی از اهالی محلتون زره و شمشیری از ما به عاریت گرفته و در جنگ شرکت نکرده،به او بگویید که ارزش آن زره و شمشیر زیاد است،بیاید و با شما حساب وکتاب کند".

نتیجه اخلاقی:میشه رویاها رو نقد کرد،میشه زندگی رو نقدکرد؛وای به روزی که بفهمیم چی شد!

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |
 
چند سال پیش مهمون یه ایرونی مهاجر سی سال وطن ندیده دوستداشتنی مقیم آلمان بودم؛بعد از فرو ریختن دیوار بی اعتمادی،از من پرسید :"راستی چرا ایرانی ها اینطورری شدن"؟پرسیدم چجوری که در پاسخ گفت:"چندی پیش بطور اتفاقی با یه ایرونی سرگردون وگرفتار تو رستوران آشنا شدم و چون وضع مساعدی نداشت هر کمکی که تونستم براش انجام دادم ؛بعد یه مدت باهام تماس گرفت وگفت که میخواد منو ببینه و باهام مشورت کنه،منم کوله بار تجربیاتم رو ورداشتم و رفتم سراغش؛ازم پرسید که آیا بهتره تو آلمان بمونه یا بره سفارت و واسه آمریکا اقدام کنه؛منم هر چی بلد بودم وفکر می کردم بدردش میخوره طی یه بیانیه مبسوط براش توضیح دادم،بعدکه خوب به حرفام گوش  داد ونظرم رو شنید،آهی کشید وگفت:"می دونی چیه علی جون،نظر تو تخم منم نیست".منم موندم سخت حیروون که بابا اگه نظر من براش مهم نیست پس چرا ازم نظر خواست".
راستش اون روز ما و اون علی آقای دوستداشتنی به شوخی وخنده و نظر خواهی های حساب شده،گذشت ولی من از اون روز یادگرفتم که تو هر نظر خواهیی شرکت نکنم و زود نظرم رو نگم .نظر شما چیه؟پست آموزنده ای بود مگه نه؟

پی نوشت:بابا من نمی دونم این پست چه ربطی به علی دایی و انتخابات و اسفندیار رحیم مشایی داشت؛سیاسی کاری ممنوع.

 

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیست و یکم دی 1387 |
چندی قبل مهمان یکی از نوادگان آتاتورک فقید بودم؛ازمیزان آشنایی من با کشور و فرهنگ ترکیه پرسید و من هم شبکه های ماهواره ای ترکیه رو به شهادت گرفتم و رندانه  گفتم"من هر وقت دارم تو برنامه های تلویزیونی تون دنبال فرهنگ می گردم ،این تبلیغات نوار بهداشتی لعنتی نمی ذاره من به نتیجه برسم"،آقا ترکه هم نه گذاشت ونه برداشت و مودبانه گفت:ما هم هر چی تو برنامه هاتون گشتیم جز" نوار غزه" ندیدیم،تازه ما میدونیم اون نوار رو به کجا برسونیم ولی خدا آخر و عاقبت نوار شما رو به خیر کنه.


حالا به من چی گذشت بماند ولی اینی که به سرزمین مادری داره میگذره هرگز نماند.

پی نوشت:دوست عزیز، اون مشکل جنسی که تو دو پست قبلیم بود،مشکل ترخیص جنس از گمرک بود و لاغیر؛اون وایاگرا رو هم خودت نوش جان کن.

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه یازدهم دی 1387 |
وای زندگی چه داستان سختیه،کاش بازیگرش نبودم و ادای هنرپیشه های موفقشو در نمی آوردم؛حالم از هر چی تهیه کننده و کارگردان و مدیر تولید بهم می خوره؛از هنر پیشه نقش اول مقابل و نقش مکمل وسیاهی لشگر نگو که بالا می آرم؛دلم یه سالن بدون عوامل می خواد که پروژکتور و میکروفوناش قطع باشه؛می خوام نقش منفی بازی کنم،می خوام  تپق بزنم،می خوام بداهه بگم؛اصلا می خوام بی مقدمه تموم شم،می خوام صد سال سیاه نتیجه اخلاقی نداشته باشم،میخوام چرت بزنم، اصلا می دونین چیه،می خوام بیام پایین؛می خوام پیاده شم مثل تنهایی یک دونده ماراتن؛دلم بی پولی و حسرت می خواد،دلم حسرت بچه روستایی های کنار جاده شمال رو می خواد؛دلم "خوش به حالت "گفتن یه پسر بچه تازه بالغ به خروس همسایه رو می خواد؛من دلم واسه مادگی گل شیپوری خونه پدریم تنگ شده؛من اون خودکار سبزم رو که بی اون درس یاد نمی گرفتم می خوام ؛آره،خسته شدم از همه اونایی که رو خریتم حساب باز کردن و دوستم دارن،از دست هیجانهای مزخرف خودم که باعث میشه خود شیرینی کنم خسته شدم؛من خودمو می خوام،دلم تمام اون قلبمو میخواد که همش تنها مونده؛کاش نشنیده بودم که گفت" برو شیر درنده باش ای دغل"که از غم روبهان شل،فلج نمی شدم؛مردم از روزمرگی ،مردم از بس یادگرفتم ازسرضعف آدم خوبی باشم؛میخوام شرور محل باشم واحمدی نژاد دستگیرم کنه،میخوام برم زندان وبا دو تا آدم با مرام هم قسم شم؛اصلا می خوام معتاد شم و رو بازوهام خالکوبی کنم؛من می خوام بهترین آدم باشم اما نه از سر ضعف
نوشته شده توسط کامران در سه شنبه دهم دی 1387 |