تبليغاتX
حقایق وارونه
 
دیشب تو رویاهام خودم رو رییس جمهور ایران فرض کردم؛رویای قشنگی بود؛اوایلش به سفرهای استانی وتشکر ازمردم و بردن هدایا به روستاها و مناطق محروم گذشت،بعدش به نتیجه رسیدم که با دوچرخه وسیب زمینی و رانی هلو وشیشلیک مشکل مردم حل نمیشه؛زدم تو کار  سرمایه دارها و کارخونه دارها  که چرخه تولید واشتغال رو به حرکت در بیارم و از وارد کنندها مالیات گرفتم و سطح رفاه عمومی رو بردم بالا،اوضاع عمومی خوب شد و مجوز  کاباره و دیسکو و نجیبخونه! رو هم صادر کردم،مردم خوش میگذروندن و کار و تولید و صادرات رونق داشت؛تو اوج بودم که دیدم منشی رییس دفترم دختر مهربون و لوندیه و معاشرت با اون روحم رو صیقل میده،به هر بهونه ای می کشوندش تو دفترم و نرد عشق به محبوب می باختم،اونقدر عاشق بودم که عضو همه کنوانسیونهای دفاع از حقوق زنان در سطح بین المللی شدم،بچه ها رو دوست داشتم و عاشق دانشجو های جوون وخام مملکتم شدم،آرزوم این بود که همه عاشق باشن وهمدیگه رو دوست داشته باشن؛تا روزی که عکسم رو روی جلد یه مجله پرفروش در حال بوسیدن یه دختر جوون با تیتر "فساد در کاخ ریاست جمهوری"دیدم،نمی دوستم که مردم از رییس جمهورشون چه توقعی دارن،اوضاع به سرعت خراب شد،زن ها ونهادهای مدنی به شدت واکنش نشون دادند و مراجع دینی به سرعت وارد عمل شدند وخواستار برکناری من شدند،من هم که اهل دروغ نبودم مجبور به استعفا شدم وانتخابات زودرس برگزار شد.پرزیدنت بعدی قسم خورد که عاشق نشه و هیچ زنی رو جز همسر سالخورده و مریضش نبوسه و برا اینکه مردم حرفش رو باور کنند تموم وسایل شادخواری وتفریحی رو تعطیل کرد و.....

نتیجه اخلاقی:
                    ۱)تا عاشق نباشی رییس جمهور خوبی نمیشی و اگه بفهمن عاشقی معزول میشی.

                    ۲ )ملت به فساد زنده است ولی ملت فاسد رییس  جمهور فاسد نمی خواد

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه دهم خرداد 1388 |
 
این روزها با نوار صوتی" بزک زنگوله پا " دارم حال جانانه میکنم، "منم منم بزک زنگوله پا،ور میجم دو پا دوپا،چار تا سمم به زمین،دو تا شاخم به هوا"؛ بزه میره صحرا علف تازه و شیرین بخوره که واسه شنگول و منگول و حبه انگور،شیر خوشمزه بیاره؛امان از گرگی که مشاورش شغال باشه،"تق و تق و تق،منم منم مادرتون،غذا آوردم براتون" و ادامه ماجرا و ناله حماسی بزک زنگوله پا،"کی خورده شنگول منو،کی خودره منگول منو،کی میاد به جنگ من"،قصه اینجا اوج میگره تا گرگه میفهمه که استاد سلمونی دندونش رو کشیده ویه پایان خوش.جالبه بدونین که پری زنگنه جای بزک آواز  میخونه وآهنگ ها هم کار فریبرز لاچینیه.
نتیجه اخلاقی:میگم ،ملت،شما رو به حضرت عباس قسم، این دفعه دیگه شنگول و منگول بازی در نیارید و هر کی در خونتون  رو زد وگفت "منم منم مادرتون،کوفت آوردم براتون"رو انتخاب نکنید،دهنش رو بو کنید ببینید بوی  عشق و آزادی میده یا نه.
 


نوشته شده توسط کامران در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |
بابا چه میکنه این مش رجب؛ صحنه رو ترک میکنه و میشه همیشه در صحنه؛بابا شما دیگه کی هستید،میتونید هم صلوات بفرستید و هم ماوی ماوی بخونید و هم از سواحلتون استفاده کنید و هم از مساجدتون پول دربیاریدو هم با اسراییل لاس بزنیدو هم لپ ایران رو گاز! بگیرید؛پس چرا ما نمی تونیم هم آدامس بجوییم و هم قدم بزنیم،پس چرا ما فقط زورمون به دوتا بچه فوکلی دور میدون و یه فروشگاه یونایتدکالر رسیده،تازه اونم نرسید.مش رجب طیب اردوغان؛دمت گرم؛می دونم که از رو اعتقاد بلند شدی ولی قبول کن که فکر همه جا روکردی،هم ملتت برنده شدو هم حزبت وهم خودت و هم قراردادت با اسراییل و هم گاز ایران و هم بازار اعراب و هم بازسازی غزه.زنده باد عدالت و توسعه.

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |
 
"من رویایی در سر دارم؛رویای آزادی".
سال ۷۶ که خاتمی اومد من انترن بودم با بغضی که فقط هم دوره ای های من درکش می کنند؛خاتمی مارتین لوتر عصر ما بود نه ابرهام لینکلن.دیشب تمام بغض من ترکید،رویا ها چه زود تعبیر میشن؛چرا ما همش عجله می کنیم و رویاها رو خراب؛من هنوز هم رویایی در سر دارم...
نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه دوم بهمن 1387 |
 
میگن یه آقایی میره پیش شیخ محلشون و میگه" حضرت آقا خوابی دیدم و تعبیرش رو ازتون میخوام؛خواب دیدم که ظهر عاشورا در صحرای کربلا تک و تنها سرگشته وحیرون در جستجو بودم که مردی با محاسن مشکی و صورتی نورانی با اسبی مشکی به سمت من اومد و از من علت تردیدم رو پرسید وقبل از اینکه جوابی بدم یه زره ویه شمشیر به من داد و از نظر دور شد،منم تا بیام به خودم بیام و وارد کارزار بشم از خواب پریدم؛تعبیرش چیه یا شیخ"؛شیخ هم میگه "ای مرد ،من هم چند شب قبل مرد نورانی صورتی رو به خواب دیدم که می گفت: یکی از اهالی محلتون زره و شمشیری از ما به عاریت گرفته و در جنگ شرکت نکرده،به او بگویید که ارزش آن زره و شمشیر زیاد است،بیاید و با شما حساب وکتاب کند".

نتیجه اخلاقی:میشه رویاها رو نقد کرد،میشه زندگی رو نقدکرد؛وای به روزی که بفهمیم چی شد!

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |
 
چند سال پیش مهمون یه ایرونی مهاجر سی سال وطن ندیده دوستداشتنی مقیم آلمان بودم؛بعد از فرو ریختن دیوار بی اعتمادی،از من پرسید :"راستی چرا ایرانی ها اینطورری شدن"؟پرسیدم چجوری که در پاسخ گفت:"چندی پیش بطور اتفاقی با یه ایرونی سرگردون وگرفتار تو رستوران آشنا شدم و چون وضع مساعدی نداشت هر کمکی که تونستم براش انجام دادم ؛بعد یه مدت باهام تماس گرفت وگفت که میخواد منو ببینه و باهام مشورت کنه،منم کوله بار تجربیاتم رو ورداشتم و رفتم سراغش؛ازم پرسید که آیا بهتره تو آلمان بمونه یا بره سفارت و واسه آمریکا اقدام کنه؛منم هر چی بلد بودم وفکر می کردم بدردش میخوره طی یه بیانیه مبسوط براش توضیح دادم،بعدکه خوب به حرفام گوش  داد ونظرم رو شنید،آهی کشید وگفت:"می دونی چیه علی جون،نظر تو تخم منم نیست".منم موندم سخت حیروون که بابا اگه نظر من براش مهم نیست پس چرا ازم نظر خواست".
راستش اون روز ما و اون علی آقای دوستداشتنی به شوخی وخنده و نظر خواهی های حساب شده،گذشت ولی من از اون روز یادگرفتم که تو هر نظر خواهیی شرکت نکنم و زود نظرم رو نگم .نظر شما چیه؟پست آموزنده ای بود مگه نه؟

پی نوشت:بابا من نمی دونم این پست چه ربطی به علی دایی و انتخابات و اسفندیار رحیم مشایی داشت؛سیاسی کاری ممنوع.

 

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیست و یکم دی 1387 |
چندی قبل مهمان یکی از نوادگان آتاتورک فقید بودم؛ازمیزان آشنایی من با کشور و فرهنگ ترکیه پرسید و من هم شبکه های ماهواره ای ترکیه رو به شهادت گرفتم و رندانه  گفتم"من هر وقت دارم تو برنامه های تلویزیونی تون دنبال فرهنگ می گردم ،این تبلیغات نوار بهداشتی لعنتی نمی ذاره من به نتیجه برسم"،آقا ترکه هم نه گذاشت ونه برداشت و مودبانه گفت:ما هم هر چی تو برنامه هاتون گشتیم جز" نوار غزه" ندیدیم،تازه ما میدونیم اون نوار رو به کجا برسونیم ولی خدا آخر و عاقبت نوار شما رو به خیر کنه.


حالا به من چی گذشت بماند ولی اینی که به سرزمین مادری داره میگذره هرگز نماند.

پی نوشت:دوست عزیز، اون مشکل جنسی که تو دو پست قبلیم بود،مشکل ترخیص جنس از گمرک بود و لاغیر؛اون وایاگرا رو هم خودت نوش جان کن.

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه یازدهم دی 1387 |
وای زندگی چه داستان سختیه،کاش بازیگرش نبودم و ادای هنرپیشه های موفقشو در نمی آوردم؛حالم از هر چی تهیه کننده و کارگردان و مدیر تولید بهم می خوره؛از هنر پیشه نقش اول مقابل و نقش مکمل وسیاهی لشگر نگو که بالا می آرم؛دلم یه سالن بدون عوامل می خواد که پروژکتور و میکروفوناش قطع باشه؛می خوام نقش منفی بازی کنم،می خوام  تپق بزنم،می خوام بداهه بگم؛اصلا می خوام بی مقدمه تموم شم،می خوام صد سال سیاه نتیجه اخلاقی نداشته باشم،میخوام چرت بزنم، اصلا می دونین چیه،می خوام بیام پایین؛می خوام پیاده شم مثل تنهایی یک دونده ماراتن؛دلم بی پولی و حسرت می خواد،دلم حسرت بچه روستایی های کنار جاده شمال رو می خواد؛دلم "خوش به حالت "گفتن یه پسر بچه تازه بالغ به خروس همسایه رو می خواد؛من دلم واسه مادگی گل شیپوری خونه پدریم تنگ شده؛من اون خودکار سبزم رو که بی اون درس یاد نمی گرفتم می خوام ؛آره،خسته شدم از همه اونایی که رو خریتم حساب باز کردن و دوستم دارن،از دست هیجانهای مزخرف خودم که باعث میشه خود شیرینی کنم خسته شدم؛من خودمو می خوام،دلم تمام اون قلبمو میخواد که همش تنها مونده؛کاش نشنیده بودم که گفت" برو شیر درنده باش ای دغل"که از غم روبهان شل،فلج نمی شدم؛مردم از روزمرگی ،مردم از بس یادگرفتم ازسرضعف آدم خوبی باشم؛میخوام شرور محل باشم واحمدی نژاد دستگیرم کنه،میخوام برم زندان وبا دو تا آدم با مرام هم قسم شم؛اصلا می خوام معتاد شم و رو بازوهام خالکوبی کنم؛من می خوام بهترین آدم باشم اما نه از سر ضعف
نوشته شده توسط کامران در سه شنبه دهم دی 1387 |
 
متن :میگم آخ جونم،دلم دوباره گرفت و رهوار خیالم لجام پوسیده گسست وهجوم احوال مطروحه بر ذهن پویای فرسوده ؛باری،حرجی نیست بر من دچار، به فتح عدیده مشکلات جنسی که عزوجل فرمود"انا فتحنا لک فتح مبینا" که جنسمان از نوعی دگر بود و محل ترخیص جایی دگر.

القصه،فکرکنم ما باز اومدیم، شاید کمی متفاوت،شاید کمی خسته، ولی امیدوار.

 

 

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیست و سوم آذر 1387 |
 
باران:دوست ندارم بری؛من هنوز ازت سیر نشدم
رعد:برو گله شو پیش کسی کن که نمی تونه زمون سیری آدما رو باهم تنظیم کنه
باران:ولی همه چی دست خودمونه
رعد:پس تو سیر شو
باران:خیلی سخته،مثل مردنه
رعد:نگران نباش،ازمن بهتر به پستت میخوره؛اون پسره ورزشکاره تو انقلاب...
باران:نمی خواد برا خودت جانشین تعیین کنی،خودم بلدم
رعد:ولی سعی کن زیادی بهش نچسبی
باران:خیلی شما مردا پستین؛اولش خودتونو می کشین تا....
رعد:انکار نمی کنم، از این وضع هم ناراضیم؛دست خودم نیست،بدنم دیگه نمیخوادت
باران:از من خوش هیکل تر پیدا نمی کنی
رعد:اتفاقا موضوع همینه؛دلم یه زن چاق کوتوله پرسلولیت با موهای زاید می خواد
باران:شوخی میکنی!
رعد:می دونم مسخره است ولی من تو خیابون وقتی این زشتهای بازیگوش رو می بینم دلم می ره
باران:ولی اونا قدر تو رو نمی دونن
رعد:فکر کنم اینطوری من هم راحت ترم
باران:

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
مژده به خانومای عزیز کتک خور غیرکبود؛یکی از علمای زیرک لبنانی حالی داده بهتون که مپرس؛ایشون فرموده اند که: "اگر مردی قصد کند که زنش رابه قصد تنبیه کتک بزند تا چند قدم مانده به مرز کبودی،زن در مقام دفاع از خود می تواند مرد را بزند تا کبودی کامل؛چون شرع مبین نهی نفرموده است."   منتظر فتاوی دیگه این عزیز تا حالا از دست رفته هم باشید که عنقریب می فرمایند که اگر شوهر به زوجه اجازه خروج از منزل نداد،زوجه نیز می تواند در مقام دفاع اجازه ورود به زوج ندهد وقس علی هذا.


نتیجه فقهی: کلما حکم به العقل الزوج،حکم به العقل الزوجه.

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیستم بهمن 1386 |
از طرف خودم پرتاب اولین موشک کاوشگر ایرونی رو به همه دیپلم ردی های عالم تبریک میگم و نتایج این کاووش روبه عرض ملت همیشه در استیج میرسونم:
۱)اینجا هیچ اثری از حورالعین نیست؛
۲)تعیین دقیق متراژ پارچه های"باز این چه شورش است"جهت نصب در فضا،کاری است مشکل
۳)جهت بازرسی دقیق بشقاب پرنده ها،راه اندازی چند پایگاه فضایی ایست وبازرسی لازم به نظر میرسد.
۴) زمین گرد است،حق با کلیسا بود.
۵)نور در خط مستقیم سیر میکند و هالوی شکل نیست به فرمانده جمهور بگویید
۶)یک میدان نورانی درسمت راست مشاهده شد، لطفا سرویس امنیت اخلاقی جهت"میدان شهید نورانی" ارسال شود.
۷)به محض مشاهده موجودات فضایی،راه اندازی چند دیگ قیمه پلو جهت ارشاد این موجودات در هیأت محبان الفضا ضروری است.
۸)سلام ما رو به خاویر کلمنته برسونید.
نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |
مامان بزرگ مرحوم ما یه دوست فابی داشت به نام فاطی جوون؛این فاطی جوون از با اصل و نسب های شهر ما بود و زین سبب یه اشکال خیلی بزرگ داشت که اصل ونسب  همه رو می شناخت.میگن یه روزی رفته بودخدمت دکتر متخصص چشم به جهت تقویت قوه باصره ،که تازه نفر اول بورد شده بود وعضو هیات علمی دانشگاه؛

فاطی جوون: دکتر، همشهری مایی؟
دکتر: بله مادر جوون
ف: کدوم محل؟
د: مهدیه
ف: بالا مهدیه یا پایین مهدیه؟
د: بالا مهدیه
ف: پشت حموم یا جلو حمووم؟
د: پشت حمووم
ف :سر کوچه یا ته کوچه؟
د: ته کوچه
ف: خدا منو بکشه،تو پسر احمد دلاکی؛خدا رحمت کنه پدرت رو،شما رو با سختی بزرگ کرد.
باری،این فاطی جوون تموم آدم ها رو تبدیل میکردبه نوه اصغر گاریچی و دختر ممد چرخی و برادزاده مولود گندال.این روزا تو شهر ما خیلیها وام های زود بازده اشتغال زا
از دولت مهرورز گرفتن وبا پولش رفتن کوشاداسی وبا رسپشن هتل عکس تمام قد گرفتن ومثل مداد رنگی عذرا (آزرا)و پرادو و  بی ام خریدن ؛فکر کنم این روزا کار فاطی جوون خیلی سخت شده؛پیدا کردن هویت این همه آدم پر اصل و نسب پشت شیشه عینکهای آفتابی که تازه جواب آدم رو هم درست نمی دن،قبول بفرمایید که کار سختیه،فاطی جوون خدا قووت.

نوشته شده توسط کامران در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |
۱)بابا چه سیاستمدار توپی ه این آقای دکتر! سارکوزی نژاد؛بی خیال امنیت ممنیت اجتماعی شده و چشماشو رو اون همه "تبرج"بسته و دست خوشگل خانم رو گرفته و رفته"تفرعون"؛خوش بگذره پرزیدنت کوچولوی فرانسوی؛ کاش همه پرزیدنت ها صداقت تو رو داشتن .
۲)واسه خانوم بوتو خیلی دمق شدم؛ بوتو رفت و ما آخر نفهمیدیم چه کرم بی نظیری به پوستش می زد که سال به سال خوشگل تر میشد.
۳)چند ماه پیش یه دختر ترکمنستانی بی کلاس! از من و دوستم می پرسید که مردای ایرانی چه طور میتونن بادختری ازدواج کنن که تا شب عروسی اونو ندیدن! ما هم اونو قانع کردیم که نات اونلی قبل ازدواج،بات آلسو بعدش هم تو ایروون همه هم رو میبینن؛طفلکی یخ کرد؛مثل همشهریهای شمالی ما به علت قطع صدورگاز ترکمنستان.
۴)من یه آدمی رو می شناسم که دینش رو عوض کرده؛دیگه دروغ نمیگه وخیانت هم نمیکنه،همش هم محبت محبت میکنه؛نمیدونم چه جوری بکشمش!
۵)این پست مدیر ساختمونی بد جوری کار داده دستم،از رتق وفتق امور که بگذریم ،چه جوری بگم: آقایون خانوما اینقدر هم دیگه رو لو ندید،به شما چه که مردم دوست های خوشگل و خوشتیپ دارن!
۶)پازل های لگو رو تکمیل کردم جهت شرکت در قرعه کشی ویتارا؛همه میدونن که برنده میشم ولی هنوز مطمئن نیستم که بخوام برنده شم.

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 |
 
بابای کامی:روی صحبتم با آقایونه، با خانومام حرفی ندارم چون به طور طبیعی همه چی رو می دونن؛اول، از آخرش بگم که از همه مهمتره؛از اون پیوند مقدس ؛نه لامارکم و نه داروین ولی خوب میفهمم که وظیفه مقدس نرینگی تو طبیعت چیه و مادگی محترم بعد زایش چه توقعی از همبستر فریب خورده اش داره؛باری کسی که اندک آشنایی با طبیعت داشته باشه میدونه که قوانین طبیعت چقدر وحشی و خدشه ناپذیرندو بیش از اینکه به فکراخلاقیات من و شما باشن به حفظ  و گسترش خودشون اهمیت میدن ،یعنی براشون مهم نیست که مولودی نجیب زاده است یا حروم زاده،پیوندتون رو تو آسمونها بستند یا رو زمین؛مهم اینه که نسل منقرض نشه و ذخیره ژنتیک ،که اوج هنر این کارگاه قدیمیه دست نخورده باقی بمونه.حالا فرض کنین که یه پسر۱۸ ساله تازه بالغ توی یه ایستگاه قدیمی اتوبوس نگاهش گره بخوره به نگاه یه دختر ۱۶ ساله تازه بالغ ،عرش به صدا در میاد،تموم شعرها و آثار مکتوب و منظوم و پرنده ها وچرنده ها و غروب و طلوع به کمک میاد تایه اتفاقی بیفته.کاری به اتفاقش ندارم؛حالا شما فکر کن که با چه فرمولی چشمای پسرک کور میشه ویه هیکل پر چرب با عضلات شل ویه لگن پهن و کمر باریک میشه رب النوع زیبایی و جذابیت؛عجب سوپاپ اطمینانیه این عشق،کوری وحماقت رو البته با چاشنی هنر به ارمغان می آره ؛احساس خوش وصال که بی ارتباط با ادای دین وانجام وظیفه تاریخی نیست طولی نخواهد کشید.......
نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 |
فرض کنید که یه پسر چهار شونه قد بلند خوش تیپید،موهای مشکی خوش حالت با چشمهای کشیده نافذ،تحصیلکرده و خود ساخته و در حد لزوم پولساز؛تو هر مهمونی وجمعی شاد و خوش صحبت ،با اراده ومصمم با رگه های مهربونی وگذشت،با مطالعه ودقیق وبا هوش؛حالا فرض کنیم که شما با این مشخصات تا حالا نه که نخواسته باشید بل وقت نداشتید که سری به اون ور بازار بزنید و با جماعت نسوان معامله کنید؛حالا به خودتون اومدید و عزم جزم کردید و دل به دریا زدید و میخوایید ماهی بگیرید؛خوب تصمیمتون چیه،فرض کنید که خیلی خوب وموقرید ،با یکی از دوستای متاهلتون مشورت می کنید اونم تا به خودتون بیایید دختر خاله خانومش رو خوشبخت میکنه و یه زندگی آروم رو بهتون ارزونی میکنه؛به بعدش فعلا کاری ندارم؛فرض دیگه،با یکی از دوستای شیطونتون در میون میگذارید،بعدشم هر شب مهمونی و رقص و آواز و همخوابگیهای گیج!؛به بعد اینم کاری ندارم.فرض دیگه اینه که شما با کسی مشورت نمی کنیدفقط دارید تو چشای افراد دقیق میشیدتا خودتون پیدا کنید تا بجنبید می بینید که یکی داره از یه زندگی مشترک می ناله،براتون کادوهای گروون میخره،هر چی که میگین درک میکنه،راهنمایی های مفید میکنه و باعث رشدتون میشه،تازه وقتی شوهرجان به موبایلش زنگ می زنه و قرار مهمونی شب رو میذاره تازه دو ریالی تون می افته که چقدر دنیا بی وفاست؛ تا اینجا که به حق مسلمتون نرسیدید،نمی دونم چرا ولی احتمالا درست فرض نکردید؛تازه فرض نکردم خدمتتون ! که قرار شام فرض آخری رو شما از تو فرض اول تو یه زندگی آروم با خانوم مهربونتون گذاشتید.تو فرض اول شما کم کم شکمتون بزرگ میشه،برق چشاتون کم میشه،تموم دلخوشیتون میشه مهمونیهای آخر هفته وشوخیهای سخیف و احتمالا برنامه ۹۰؛تو فرض دوم هم بعد از یکی دو ماه چشاتون گود میره،ریزش موهاتون زیاد میشه،بدخلق وعصبی میشید و احیانا به نتیجه میرسید که آخرش چی؛تو فرض سوم به ذهنتون میرسه که سنگینی بار فهم رازهای دنیا رو شونه هاتون سنگینی میکنه،فکر میکنید که دنیا رو تا تهش رفتید و حوصله بچه بازیهای رایج رو ندارید .تو فرض اول آرزوتون اینه که کاش میشد فیلم زندگی رو به عقب برگردوند و دوباره شروع کرد؛تو فرض دوم آرزو میکردید کاش مثلا قلب این تو هیکل اون،این قلب وهیکل تو ماشین اون ،عینک اینو چشای اونو لبای همون ،همش مال  شما بود؛تو فرض سوم هم آرزوی مرگ برا یه شوهر کچل و بداخلاق،یه خواست شرافتمندانه است؛حالا میخوام یه قدم به خوشبختی نزدیکتون کنم؛گله پسر فرض یک با یکی از دوستای پیچونده شده آقای فرض دو همکارند و نا خوداگاه از هم لذت میبرند،همدیگه رو خوب درک میکنندو دردودلاشون گاهی ساعتها طول میکشه،دختره از شر یه پسر دختر باز راحت میشه و پسره از دست یه زن پر توقع وکم هیجان وغرغرو؛آقا پسر فرض دوم با معشوقه پر تجربه فرض سوم تو جاده سلامتی باشگاه انقلاب در حالیکه مچ پای چپ خانوم پیچ خورده،آشنا میشه،وای که چه میشه،پسره از دست دختر بچه های پیله راحت میشه،خانوم جان هم وظیفه خطیر سر وساماندهی رو متقبل میشه؛آقای فرض سه که میوه ممنوعه خورده است رو بهتره هر چی زودتر یه دختر خاله خوب براش پیدا کنید تا خاطرات خوب گذشته رو فراموش کنه.
نوشته شده توسط کامران در سه شنبه یکم آبان 1386 |
فیلتر:اوسای ما روزه سکوت گرفته، اونم از نوع بی سحرش؛حتی دیدن "میوه ممنوعه"هم که اوسای ما نظریه پرداز تناولشه ،نتونست اونو به هیجان بیاره و لبشو، به سخن باز کنه؛باری،تو خودشه و در جواب همه میگه"من فقط نگاه می کنم"،میگم عزیز دل تا کی کام دل موقوف نگاه؛میگه "شهرستانی،تو این زمونه که میشه دو تومن تو جیب خدا بذاری و لب هر فرشته مقربی رو گاز بزنی،دریغ از یک جو ممنوعیت و یک عمر اخراج؛چه دردیه بی حسرت میوه ممنوعه زندگی کردن" ؛میگم اوسا،به دور برت خوب نگاه کن پر میوه ممنوعه است،میگه"اونی که پره دیگه ممنوعه نیست؛ممنوعه اخلاقه،که دیگه کسی لب بهش نمی زنه،همه سیب ها رو آدما شوت کردن،دیگه بدا به حال شهوت گاز ؛بذار فقط نگاه کنم این گناهکاران بی اراده رو"

 

 

نوشته شده توسط کامران در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 |
مرد: کوچولو؛میخوام یه رازی رو بهت بگم
دختر: شرط می بندم که رازت هم مثل قول هات افسانه است
مرد: تو هنوز یاد نگرفتی که افسانه ها رو باور کنی
دختر: چرا باید باور کنم؟
پسر: چون قشنگ تر و عمیق تر از واقعیتند
دختر: اوه؛قشنگ و عمیق مثل دریا!
مرد: دیدی اجتناب ناپذیره
دختر: ولی هم چشام باز بود و هم حواسم جمع
مرد: وای؛هم چشاتو ببند وهم حواستو پرت کن
دختر: می دونم، این نهایت آرزوی مردا ست
مرد: پس  ادا  کن
دختر: که چی بشه؟
مرد: که به چنگشون بیاری
دختر: حالا رازتو بگو دانشمند!
مرد: گفتم ؛افسانه،چشم بسته،حواس پرت


 

نوشته شده توسط کامران در جمعه هشتم تیر 1386 |
پسر:چرا اینقدر عصبانی شدی؟
دختر:چون از خیانت بدم می آد.
پسر:چرا؟چون تهش یه نفر اضافه می آد؟
دختر:نه،کاری به اضافه اش ندارم،کار کثیفیه.
پسر:چی اش کثیفه؟
دختر:اینی که با "یکی" باشی و دلت "یه جای دیگه" باشه.
پسر:اگه "یه جای دیگه" همش لیلیوم باشه ومهربونی وکادوهای قشنگ و یه هیکل ورزشی،چی میگی؟
دختر:این موردیه که دارم روش فکر میکنم.
پسر:تازه فهمیدم،تو با اون"یکی"مشکل داری نه با "یه جای دیگه".
دختر:وای، چه فرقی می کنه.
پسر:فرقش اینه که تو دوست داری خیانت نکنی و به چیزی که قشنگه برسی.
دختر:خوب ،این خیلی بهتره؛از دروغ گفتن هم خیلی بدم می آد.
پسر:اوه،پس زحمت اینکار رو هم نمی خوای به خودت بدی.
دختر:از تنبلی نیست؛خوب بدم می آد.
پسر:پس یه راه بیشتر نداری؛باید ببینی که اون "یکی" یه دختر تنبل رو بیشتر دوست داره یا تسلیم عشوهای یه زحمتکش جذاب میشه.
دختر:خیلی بدجنسی.

نوشته شده توسط کامران در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 |
آقا ما اومدیم،با کلی انرژی حیاتی،همونی که خرت میکنه برا صدمین بار عاشق بشی و فکر کنی این دفعه آخره،آقا ما به خدا عاشق این دفعه آخرشیم،اصلا کیف خر شدن به "دفعه آخرشه" گفتنشه؛گمراه به ریش همه سربراه ها میخنده چون همتشو داره،آخ که من چه قدر از سر به راهی بدم میآد،تمام قشنگی گمراهی به اینه که به جایی نمی رسی ،وای که چقدر رسیدن مأیوس کننده است؛پس ای گمراهان بر پیامبران سر به راهی سجده کنید و گویید که ایمان آوردید چون که گمراهی شما به ایمان نزدیک تر است ؛باز جو ما رو دو دستی گرفت؛بگذریم؛ما حالمون خوبه،زده بودم تو دل زندگی که ببینیم چه خبره،همه چی رو به راهه الا این دل پاره پاره که همین جور میره اداره اونم اداره کل نظارت بر مواد غذایی،آرایشی و بهداشتی.دارم تغییر وضعیت میدم که هم قانون رسیدن به سطح انرژی پایین تر رو رعایت کرده باشم هم رسیدن به حداکثر بی نظمی رو ؛بگذریم؛ما اومدیم.

پی نوشت:راستی یه چی یاد گرفتم که حیفه نگم ؛اسمش صبره،فامیلیش عشق 
بزنین بریم عشق

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 |

فیلتر:نمی دونم باز چرا این دیوونه از قفس پرید و واسه من"ای لولیان ،یک لولیی دیوانه شد"می خونه،میگم عزیز دل تو که حالت خوب بود و لیلیوم میگفتی و آفتاب گردون می شنفتی حالا باز چه ات شد،میگه از دست لیلیوم و آفتاب گردوون خسته شدم دلم یه چیز دیگه می خواد؛میگم قربون دلت برم یه چیز دیگه رو تو این دنیا دنبالش نگردگویندکه یافت ،می نشود،میگه نه اتفاقا این جهانیه و اون جهانی نیست؛میگم منظورت ب ام نقره ای که نیست میگه اگر هم باشه بی اون نیست؛میگم ویلای اندلس هم که نمی تونه باشه میگه اگه هست با اونه که هست؛میگم تو که اینقدر دنیوی نبودی،چرا اومدی پایین، میگه بی اون بالا، پایینه وپایین،بالاست؛میگم مک مورفی جوون،جون مادرت بگو چیه که باز پیله کردی وطامات می بافی، نکنه دختر همسایه است،میگه کاش همسایمون بود،میگم پس سر پرستار رو چیکارش می کنی،میگه از سر پرستارای زندگی بدم میاد،میگم بقیه رو تحریک نکن دارن زندگیشونو میکنن،میگه دارم میبرمشون عشق...

نوشته شده توسط کامران در شنبه دوازدهم اسفند 1385 |
بی پرده ،صحنه اول وآخرفروشگاهی دراین حوالی،بازیگران خریدار و فروشنده

فروشنده:سلام قربان،تا باشه "روز عشاق" که ما شما رو زیارت کنیم.بازم یه ست کامل،سایز۴۰،کرم قهوه ای، بله؟
خریدار:نه،سایز۳۶،آبی سورمه ای.
فروشنده:آقا،خانوم خوب سایز کم کردن،این"ادکینز"واقعا معجزه می کنه!
خریدار:نه،فکر می کنم این دل بعضی هاست که داره معجزه میکنه.
فروشنده:خانوم همیشه تنگ و باز می پوشیدن،بذارین ببینم چی می تونم پیشنهاد بدم که برازنده باشه،آهان،پیداش کردم.دکلته با ابریشم خام  هندوستان کار انگلیس.
خریدار:هی صبر کن،شما فروشنده ها بنجول فروشی رو از خانوما خوب یاد گرفتین!
فروشنده:اختیار دارین آقا،ما جنسامون همه اش ارجیناله،خانوم تو جریانن.
خریدار:شماها همتون تو یه جریانین.
فروشنده:راستی یادم رفت حال خانوم رو بپرسم،حالشون خوبه،چند وقت پیش که با ابوی بزرگوار تشریف آورده بودن کمی کسالت داشتن.
خریدار:بهتره از همون ابوی بزرگوار حالشونو بپرسین.
فروشنده:مشکلی پیش اومده آقا،زبونم لال..
خریدار:مشکل من با زبون لال تو حل نمی شه وگرنه خودم می بریدمش.
فروشنده:آقا خیلی متأسف شدم،یعنی همه اون دلدادگیها تموم شد.
خریدار:فکر میکنی این تو فروشت خیلی تأثیر بذاره؟
فروشنده:نه آقا؛ ولی تو روحیه ام چرا.پول عاشقا برکت می آره آقا؛فضولی نباشه آخه چرا اینطور شد آقا،شما که خیلی خوب بودین.
خریدار:مگه تو جنساتو نمی فروشی که عوضشو بگیری.منم عوضشو گرفتم.
فروشنده:عوضش چیه آقا؟
خریدار:تنهایی.
فروشنده:ولی این که خیلی عوضیه آقا.
خریدار:خام جون ،بده اون ابریشم خام هندوستان اورجینالتو.
فروشنده:اینو واسه کی می خواین آقا؟
خریدار:برا یکی که تا حالا ندیدمش .
فروشنده:ببخشید،خارج تشریف دارن؟
خریدار:نه خیر ، خیلی هم داخل تشریف دارن.
فروشنده:آقا بوش میاد که یه عشق افلاطونیه،پس لباس زیر نمی برید.
خریدار:نه خیر افلاطونی نیست ،ژان وال ژانیه ؛جناب بازرس ژابر.
فروشنده:اوه ممنون از خریدتون جناب شهردار مادلن!

نوشته شده توسط کامران در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 |

من میگم آدم تو زندگیش باید سبک داشته باشه،اینم از یه آدم شرافتمند یاد گرفتم؛تو شهر ما یه یه آقای محترمی زندگی میکرد به نام "حسن دزد"که بعد از جمع آوری اسباب و اثاثیه مستعمل منازل ،آخر الامر سری به اتاق خواب می زد و البسه زیرزنانه صاحب خانه رو هم با خودش می برد،این باعث میشد هم سایز مردم دستش باشه هم اداره آگاهی سریع پیداش کنه هم خانومای شهرمون کمتر از "هاروت "و "تریومف" توکمدنذارن؛القصه در جواب دوستان منتقدش هم میگفت "آدم باید سبک داشته باشه که خلق الله رو گیج نکنه"؛حالا ما جماعت جو زده،نه مملکت داریمون سبک داره نه دختر بازیمون نه شوهر داریمون! نه وبلاگ نویسیمون؛بابا ،سبک داشته باشین،اینقدر محتوا! به خرج ندین که بشه راحت پیداتون کرد.از ما گفتن بود.

نوشته شده توسط کامران در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 |

چندی پیش در یه مهمانی خانوادگی هم صحبت شدیم با عده ای از دوستان از جمله یه دختر خانوم مسبوق به شباب،  که اتفاقا هنگام خروج از ایران به موسم جوانی، بسیار زیبا روی و آلامد بود که پشتوانه املاک پدری ،چونان پتکی رقم مزایده تسخیر این دل کوچک را  بر فرق سر هر متقاضی کم بضاعت می کوفت.این دلبر سابق بعد از طی دوران، در بلاد مختلف و در آمدن از آب و گل هر چه جز اوست،یه قدم رنجه سر راه خرج عاشق کرد و در پی صید عنقا به نخجیر اسلامی ایران دخول کرد.همچنان که غرق دیالوگهای سخیف و جن زده خویش با حضار بود و کم کم سرخی شراب بر گونه های مدتها بلا استفاده اش می دوید پرسید"راستی چرا پسرا تو ایران این قدر می پیچند".من هم تو گویی یک پیچک لرزان که صراط المستقیمش عند ربهم یرزقون شده  و چونان طره ای که خاطرش از آخرین فر شش ماهه آسوده گشته،زبان گشوده و گفتم"پیچیدن و پیچاندن رسم سیستم عرضه وتقاضای ماست وملتی که اساس امورش بر نوع دوستی!و رودربایستی است به مشتری نه نمی گوید مبادا که مشتری برنجد؛ او را بر این در خانه می نشاند و خود از آن در خارج می شودو بقولی دو در میکند".

نوشته شده توسط کامران در شنبه چهاردهم بهمن 1385 |

فیلتر:خونتون آباد،خرمنتون زیاد،باغتون سرسبز،زناتون بارور،مرداتون باربر،فرزندانتون پایور،گاواتون پر شیر،اسباتون نجیب،چاهاتون پر آب،کوهاتون برفی،دلاتون پرشاد،سینتون پرباد،بادا که چنین باد.روزی که با شور و ذوق،با هیجان غیر قابل وصف،بر سینه نورانی این صفحه مجازی نوشتم با خودم عهد کردم که جز از شادی و امید و واقعیت نگم وننویسم،از راه رفته ام بگم  که شاید برا کوچیکترا درسی باشه وتو زندگی بدردشون بخوره،اما عجبا که صید در پی صیاد شد و شه به یک دم غلام کنیزک،رهوار خیال لگام گسست وساقی بد مستی کرد ومن منزل فراموش،عبوس مردمجازی، شد"لوسین"دامنه کوههای آلپ و لذتش شد سورتمه سواری با "آنت" و غصه اش شد یه اسب چوبی شکسته....

پی نوشت:بابا بی خیال اسب چوبی،سر گاری سلامت.یه قصه بود نه یه غصه.

 

نوشته شده توسط کامران در دوشنبه نهم بهمن 1385 |

ما اینیم!بابا ما اینیم،وقتی میگم اینیم یعنی نه اینی که شما می خونید،بل اینی که شما نمی خونید  و نخواهید خوند،پس ما اونیم و تموم کیفش هم به اینه که ما هم اینیم و هم اونیم،حالا ما بعضی وقتا اونمون از رو اینمون مشخص میشه و بعضی وقتا نمیشه و قرارمون هم اینه که نشه حالا بگذریم از اینکه بعضی ها گاهی  همش دنبال اونمونند؛بگذریم،اینمون یه مرد سیبیلوی کچل بد خلق وتلخ زبون و کم رنگه اونمون یه پسر پرموی شادو شیرین زبون وپر رنگه،اینمون جدی ومسلطه اونمون شوخ وچلفته،اینمون همش به فکر جنس مخالفه  اونمون دایم به فکر جنس ترخیص نشده گمرکه،اینمون حرف دلشو می زنه اونمون حرف دل طرفشو میزنه؛به هر حال اینمون با اونمون یه ترکیب رویایی ساختن که فعلا داریم حال میکنیم ولی این و اونمون یه مانیفست مشترک دارن:هر نوع وابستگی اعم از اینمونی و اونمونی ممنوع؛بازی با زندگی مردم ممنوع؛مراوده هر نوع انرژی مفیداعم از فسیلی و اتمی با توجه به اینکه انتخاب سبک زندگی حق مسلم ماست،بدون رعایت تشریفات گمرکی آزاد.
در خاتمه ما رو از بابت اینمون تحمل کنید واز بابت اونمون معاف.

اینمون:چه عجب یه نیم نگاه...
اونمون:بخاطر تو میخونم...

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 |

بابای کامران:کامران رفته که رفته،بره که دیگه برنگرده؛بره به اون جهنم که توش ملائک، ریش مومنین پرهیزگار رو گرو می گیرن وجاش برحماقتهای بی لذتشون صلوات عامه پسند میفرستند؛الاغ تو آستینم پروروندم،بیچاره الاغ که تنهامشکلش اینه که ادای روشن فکر ها رو در نمی آره و از لحاظ آداب جفت یابی خیلی طبیعی عمل می کنه و با تازیانه سراغ جفتش نمی ره؛بهش میگم جوون، غروب خورشید رو که می بینی یاد چی می افتی ،میگه یاد تیتراژپایانی فیلمهای وسترن ،میگم آدم کم فهم،عشق که تو دل نباشه زندگی به همین بی معناییه که شما فرمودی؛خدا  عشق رو داده که زندگی رو حس کنی، تنهایی رو بفهمی ، رازها رو درک کنی ؛ مسخره نیست اگه همه این معارف سر نخش تو لباس زیر یه دختر  همسایه باشه؛میگم پسر خوب، قدر جوونی رو بدون،نذار قراردادهای اجتماعی، عشقت رو واز اون مهمتر حس آزادیت رو ازت بگیره،چشم کورت رو باز کن و ببین که نمیشه قوانین طبیعی روکه اون الاغ ازش تبعیت میکنه زیر پا گذاشت؛زبون زندگی رو یاد بگیر و بعد از سر خوشی با اون سرعت خیره کننده ات ور بزن.مراقب دل دوستات باش و جمله همیشگی منو فراموش نکن:تار و پو د هستی ام بر باد رفت اما نرفت عاشقیها از دلم دیوانگیها از سرم.

پی نوشت:نمی دونید تو چه وضعیتی نوشتم؛به خاطر یه دوست نوشتم؛به خاطر تریج قباش!

نوشته شده توسط کامران در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 |

کامران:دوستان خوب وبلاگی؛از امروز به مدت حدودا هفت روز دارم می رم مرخصی.دلم برای همتون تنگ میشه.فراموشم نکنید؛بازم بهم سر بزنید.

   باش تا روزی که آن فکر و خیال        بر گشاید بی حجابی پر و بال 
    یک فسانه راست آمد یا دروغ          تا دهد مر راستی ها را فروغ

                                                                                         مولانا
                                                                                          

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیست و سوم دی 1385 |

مامان کامی:الهی برای چندمین بار قربون همتون برم، به دادم برسید پسرم از دستم رفت از تواین کامپیوترش صداهای عجیب وغریب در می آد،صدای در زدن،تو اومدن،در بستن، ما تو خونمون از این صداها نداشتیم ،تو رو خدا  کمکم کنید کامرانم خیلی ساده وخوش قلبه از بچگی زود عاشق میشد تموم خوراکیهاشو می داد به برادر اون دختره چشم ریز،باباش هم دایم مسخرش می کردمیگفت "یه چیزیت رو تو شکم مامانت جا گذاشتی بزرگ شدی اصلشو برات می خرم"،به کی بگم،می خوام برم زنگ بزنم به "خاتمی" بگم من پسرم رو از تو میخوام،خدایادردم رو به کی بگم،پسر مرتبم آنچنان شیتیل شلخته شده بیا وببین،همش منتظره، همش بیقراره،از بچگی اینطوری بود،هر دفعه به یه چیزی پیله میکرد، یه وقت پیله شده بود که برم طلبگی،از صبح علی الطلوع نماز شب می خوند تاصلاةظهر؛هیچوقت تو روم در نمی اومد دیشب در اومده می گه"مامان تجربیات روحی جدیدمه"میگم پسر خوب حیف تو نیست که تموم وقتتو صرف تجربیات روحی جدیدکنی ،بابات رو ببین تموم زندگیش شده تجربیات روحی جدید،بیا وعاقل باش ،"کامران وهومن"رو ببین چه پسرای خوبیین، مگه  تو  چی ات از" شب خیز "کمتره؛روز ولنتایین پارسال برام یه انگشتر خوشگل خرید یه نگین پرنس وسطش و دورش پر بود از باگت های خوش تراش، آخه میدونین ارزش باگت به تراششه؛امسال فکر نکنم اتمی شو هم برام بخره،به هر حال اونایی  که نشنیدن هیچ،اونایی که شنیدن  بدونن اگه یه پزوتا از جیب پسرم کم شه ومثلا  باگتام ،تراشش به هم بخوره من بعضی از حاضرین این جمع رو مقصر  میدونم.از ما گفتن بود.

 

 

نوشته شده توسط کامران در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 |

سر انجام پیداش کردم ؛خیلی به حال و هوام می خوره؛اگه دوست داشتین حالشو ببرین.اسم خواننده اش بیژن آریا  است تو گوگل پیداش کنید.

چه عجب یه نیم نگاه خرج عاشق کردی
یه تبسم مثل ماه خرج عاشق کردی
چه عجب بعدچهل روز و چهل شب انتظار
یه قدم رنجه سر راه خرج عاشق کردی

بگو آفتاب از کدوم سو از کجا در اومده
که هوای گل تو به برگ وباغ ما زده
قدم سبز تو روی فرش سرخ غزلم
منت دیدن توبرای من تا ابده

مردم از بس پشت سایه های شب قدم زدم
خواب نازکوچه های ساکت و بهم زدم
مردم از بس کنج خونه بیقرار ومنتظر
با در ودیوار و آینه دم زدم

نکنه دلتنگ این دلشده تنها شدی
نگران بی صدا رفتن این صدا شدی
نکنه خواب می بینم باور نمی کنم هنوز
ماه من از پشت ابرا سرزده پیدا شدی

چه عجب چه عجب

پی نوشت به برو بچه های کامنت گذار:از خوندن کامنتهاتون لذت میبرم؛باید یاد بگیرم که ناراحت  نشم؛پس هر چی دوست دارین برام بنویسید،تموم زندگی قشنگه حرفاتون هم عین زندگی قشنگه.

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه بیستم دی 1385 |