تبليغاتX
حقایق وارونه
 
این روزا من عاشق اسفندیار خان رحیم مشایی ام.فقط نمی دونم که میخواد ظهور کنه یا تاج گذاری.
نوشته شده توسط کامران در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 |
اگه یه روز گذرتون به یه خونه روستایی دورافتاده افتاد و کدبانوی خونه، دسر، بنافی پای با تیرامیسو سرو کرد، کم نیارید و بلافاصله اظهار کنید که زیادی شیرینه و میتونست بهتر از این باشه وگرنه شما رو از دهکده جهانیش بیرون میکنه و تو فیس بوک ادتون نمیکنه.

باری،ارتباطات روز به روز دلربا تر میشه و  دختر همسایه به وصال نزدیک تر .

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 |
دوستی میگفت "سالها پیش تو استانبول با جوونی اشنا شدم که با دوچرخه از اروپا اومده بود استانبول و بعدش هم قرار بود بیاد ایران و بعد از اینکه فهمیده بود من ایرانیم و در مورد کشور مقصد اطلاعاتی دارم شروع کرده بود به پرس و جو" ،دوست من هم که موضوع براش اندکی غریب اومد از اون می پرسه که هدفش از سفر به ایران چیه و جوونک اروپایی براش توضیح میده که"مدتها با یه دختر ایرانی دوست بودم و همدیگه رو دوست داشتیم و با هم زندگی میکردیم تا اینکه  یه روز معشوقه ام  بی خبر برمیگرده ایران و دوستاش بهم میگن که تو ایران ازدواج کرده و عزم برگشت رو هم نداره" و دوست من هم از جوونک بلوند میپرسه که "حالا واسه چی میری ایران" و جوونک هم میگه"ادرس ایرانش رو دارم و میخوام پیداش کنم و بهش بگم خیلی پَسته و بعد هم برگردم" .
خیلی برام جالب بود.از اون ور دنیا با دوچرخه اومده بود که به عشق سابقش بگه که چقدر پَسته و بعد هم برگرده و بره. شما که فکر نمی کنید این کار،کار اشتباهی باشه؟
نوشته شده توسط کامران در شنبه دوم بهمن 1389 |
یه روزی تو اوج یه تنگنای کاری بودم و کاری از دستم بر نمی اومد.فرداش تولد امام رضا بود و ناخوداگاه از امام کمک خواستم و باهاش هزار تا قرار و مدار گذاشتم.امامم، قرار و مدارها رو فراموش کردم ولی خودت رو نه.ولادتت مبارک.
نوشته شده توسط کامران در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 |
 

ملتی که همه استوانه های! زندگیش روی بیضی! دروغ نصب شده،چند تا سریال کلمبیایی در پیت ،براش میشه روایت فتح!.ملتی که رویای استاد دانشگاهش ، مهمونی یه راننده تاکسی الکی خوشه و تموم تخیل خانوم دکتر روشنفکرش ،افسانه افسونگر و تموم دلمشغولی دانشجوی فلسفه اش سفری دیگر ؛وای به حال من که هنوز نمیدونم چه جوری با مادرت آشنا شدم.

این روزها همه تشنه ابتذالند شما چطور. 

     امضا: تد مزبی،آرشیتکت

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 |
بعضی افسانه ها چقدر زیبا و عمیقند/یاد یکی از کارتونهای افسانه ای زمان کودکی افتادم:یه مرد کشاورز ژاپنی یه بچه قوی تیر خورده رو در حال مرگ پیدا میکنه،میبره خونه و ازش نگهداری میکنه تا بهبود کامل و بعد رهاش میکنه تا آزادی/سالها بعد همین کشاورز فقیر دختر زیبایی رو به خونه میاره و اون دختر زیبا شبها براش چیزایی رو می بافت که اون کشاورز با قیمت خوبی می فروخت و بعد مدتی اون کشاورز پولدار شد و حرص پول باعث شد تا دخترک رو مجبور کنه تا بیشتر و بیشر ببافه./یه شب که سرزده به اتاق دخترک میره تا سر از راز اون بافتهای زیبا در بیاره،قوی بالغی رو میبینه که از پرهای خودش برای بافتن استفاده میکرد؛قو که رازش رو فاش میبینه پیرمرد رو با دنیایی حسرت ترک میکنه و با بالهای شکستش پرواز میکنه و میره.
بعد سالها نمیدونم چرا یاد این کارتون افسانه ای افتادم و نمی دونم چرا نتونستم جلو گریه ام رو بگیرم.فکر کنم ۲۵ سال طول کشید تا بتونم احساس اون قو رو درک کنم.وقتی عاشق میشید و تموم احساستون رو خرج عشقتون میکنید و بعدش بافته تون رو تو بازار مکاره به فروش رفته میبیند و درمی یابید که عشق همچنان سر پرهای شما رو داره...زندگی به راستی یه معجزه عاشقانه است،شاید بهتر باشه که رعایت پرهای قشنگش رو بکنیم.

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 |
 
تو این شب های سرد زمستون  عاشق بشید با فارسی وان   صیغه کنید با شبکه یک   بالا بیارید با شبکه دو    کورتا‌ژ کنید با شبکه سه 

  
           

 

نوشته شده توسط کامران در شنبه دوازدهم دی 1388 |
تو دوره دوم کلاسهای فرادرمانیم برون ریزیی دارم در حد اغتشاشات اخیر.چشم فتنه با عینک دودی و شعارهای ساختار شکن تموم خط قرمزا رو درنوردیده و تنهایی دل یه بچه غربتی تازه به دوران رسیده رو به رخ میکشه.همفازی کیهانی رو با غم دیدن یه گربه چلاق تجربه کردم و اسکن دوگانگی رو با یاد یه عشق نافرجام.کاش از دست نمی دادمش اونجور که دادم.همفازی کالبدی هم که تو مرحله فیبر نوری و کابل برگردونه.......

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه نهم دی 1388 |
ننه کلاغه دق کرد و مرد.یاشار رفته اجباری.بابام هم چشاش نمی بینه.زن بابام هم دایم داره سیب زمینی سرخ می کنه.

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم.   

 

 

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه یکم دی 1388 |
 
یا ایتها النفسه المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه

          فدخلی فی عبادی فدخلی فی جنتی

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 |
تو پرواز برگشت از بانکوک با یه عده دختر وپسر زبل وشوخ وشنگ همسفر بودم؛نیروهای امنیتی تو فرودگاه امام همشون رو تو دالان پرواز دستگیر کردند.بعدا تو خبرهاخوندم که 120 سر شاخه گلدکویست توسط تلاش شبانه روزی مامورین هنگام برگشت از همایش بانکوک ،تو فرودگاه دستگیر شدند.تازه فهمیدم که جرمشون چی بود و چه سنگین جرمی.جرم اول اینک هیچ کدومشون باقیافه های ظاهرالصلاح شلوارک پاشون نکرده بودند و تو واکینگ استریت با لعبتکان پاتایایی تا صبح ستاره نچیدند.جرم دوم،هیچ کدومشون باباهشون تو کار سواپ نفت و زمین خواری نبود.جرم سوم،به انتظار مسکن مهر و وام ازدواج ننشستند و حتی یه نامه به ریس جمهور محبوب ننوشتند.جرم چهارم،اصلا چه معنی داره تواین اوضاع واحوال نه سیگار بکشندو نه شیشه.جرم پنجم،صبرنکردند تا یارانه ها هدفمند بشه و سهمشون رو بگیرن و بعد بگن خدا برکت بده.جرم ششم،گفتند اوضاع تولید واقتصاد خرابه ولی دلالی و مواد فروشی و دزدی که پر رونقه.
نوشته شده توسط کامران در سه شنبه هفدهم آذر 1388 |
 
اون روزا که خبری از ماهواره و گوشی موبایلهای تخت خوابشو نبود‌‌/ اون روزا که باباها آب ونان می دادندو هنوزکارشون به جان دادن نکشیده بود / اون روزا که کبری خانوم ها زود تصمیم می گرفتند و به خونه بخت می رفتند/ اون روزا که میشد سر روی کتاب خوب بذاری و یار مهربون صداش کنی/ اون روزا که بخاری پیکان بابا بخار نداشت/اون روزا که همه همدیگر رو برادر و خواهر صدا می کردند/اون روزا که پسر شجاع هنوز گذرش به کهریزک نیفتاده بود و خانواده دکتر ارنست تو دبی برج نساخته بود/اون روزا که سفاک رو با صاد می نوشتیم و ۱۹ می گرفتیم/...اون روزا -مهر- موسم مهرورزی بود .

تقدیم به دختر همسایه

 

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
 
دیشب تو رویاهام خودم رو رییس جمهور ایران فرض کردم؛رویای قشنگی بود؛اوایلش به سفرهای استانی وتشکر ازمردم و بردن هدایا به روستاها و مناطق محروم گذشت،بعدش به نتیجه رسیدم که با دوچرخه وسیب زمینی و رانی هلو وشیشلیک مشکل مردم حل نمیشه؛زدم تو کار  سرمایه دارها و کارخونه دارها  که چرخه تولید واشتغال رو به حرکت در بیارم و از وارد کنندها مالیات گرفتم و سطح رفاه عمومی رو بردم بالا،اوضاع عمومی خوب شد و مجوز  کاباره و دیسکو و نجیبخونه! رو هم صادر کردم،مردم خوش میگذروندن و کار و تولید و صادرات رونق داشت؛تو اوج بودم که دیدم منشی رییس دفترم دختر مهربون و لوندیه و معاشرت با اون روحم رو صیقل میده،به هر بهونه ای می کشوندش تو دفترم و نرد عشق به محبوب می باختم،اونقدر عاشق بودم که عضو همه کنوانسیونهای دفاع از حقوق زنان در سطح بین المللی شدم،بچه ها رو دوست داشتم و عاشق دانشجو های جوون وخام مملکتم شدم،آرزوم این بود که همه عاشق باشن وهمدیگه رو دوست داشته باشن؛تا روزی که عکسم رو روی جلد یه مجله پرفروش در حال بوسیدن یه دختر جوون با تیتر "فساد در کاخ ریاست جمهوری"دیدم،نمی دوستم که مردم از رییس جمهورشون چه توقعی دارن،اوضاع به سرعت خراب شد،زن ها ونهادهای مدنی به شدت واکنش نشون دادند و مراجع دینی به سرعت وارد عمل شدند وخواستار برکناری من شدند،من هم که اهل دروغ نبودم مجبور به استعفا شدم وانتخابات زودرس برگزار شد.پرزیدنت بعدی قسم خورد که عاشق نشه و هیچ زنی رو جز همسر سالخورده و مریضش نبوسه و برا اینکه مردم حرفش رو باور کنند تموم وسایل شادخواری وتفریحی رو تعطیل کرد و.....

نتیجه اخلاقی:
                    ۱)تا عاشق نباشی رییس جمهور خوبی نمیشی و اگه بفهمن عاشقی معزول میشی.

                    ۲ )ملت به فساد زنده است ولی ملت فاسد رییس  جمهور فاسد نمی خواد

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه دهم خرداد 1388 |
 
این روزها با نوار صوتی" بزک زنگوله پا " دارم حال جانانه میکنم، "منم منم بزک زنگوله پا،ور میجم دو پا دوپا،چار تا سمم به زمین،دو تا شاخم به هوا"؛ بزه میره صحرا علف تازه و شیرین بخوره که واسه شنگول و منگول و حبه انگور،شیر خوشمزه بیاره؛امان از گرگی که مشاورش شغال باشه،"تق و تق و تق،منم منم مادرتون،غذا آوردم براتون" و ادامه ماجرا و ناله حماسی بزک زنگوله پا،"کی خورده شنگول منو،کی خودره منگول منو،کی میاد به جنگ من"،قصه اینجا اوج میگره تا گرگه میفهمه که استاد سلمونی دندونش رو کشیده ویه پایان خوش.جالبه بدونین که پری زنگنه جای بزک آواز  میخونه وآهنگ ها هم کار فریبرز لاچینیه.
نتیجه اخلاقی:میگم ،ملت،شما رو به حضرت عباس قسم، این دفعه دیگه شنگول و منگول بازی در نیارید و هر کی در خونتون  رو زد وگفت "منم منم مادرتون،کوفت آوردم براتون"رو انتخاب نکنید،دهنش رو بو کنید ببینید بوی  عشق و آزادی میده یا نه.
 


نوشته شده توسط کامران در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |
بابا چه میکنه این مش رجب؛ صحنه رو ترک میکنه و میشه همیشه در صحنه؛بابا شما دیگه کی هستید،میتونید هم صلوات بفرستید و هم ماوی ماوی بخونید و هم از سواحلتون استفاده کنید و هم از مساجدتون پول دربیاریدو هم با اسراییل لاس بزنیدو هم لپ ایران رو گاز! بگیرید؛پس چرا ما نمی تونیم هم آدامس بجوییم و هم قدم بزنیم،پس چرا ما فقط زورمون به دوتا بچه فوکلی دور میدون و یه فروشگاه یونایتدکالر رسیده،تازه اونم نرسید.مش رجب طیب اردوغان؛دمت گرم؛می دونم که از رو اعتقاد بلند شدی ولی قبول کن که فکر همه جا روکردی،هم ملتت برنده شدو هم حزبت وهم خودت و هم قراردادت با اسراییل و هم گاز ایران و هم بازار اعراب و هم بازسازی غزه.زنده باد عدالت و توسعه.

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |
 
"من رویایی در سر دارم؛رویای آزادی".
سال ۷۶ که خاتمی اومد من انترن بودم با بغضی که فقط هم دوره ای های من درکش می کنند؛خاتمی مارتین لوتر عصر ما بود نه ابرهام لینکلن.دیشب تمام بغض من ترکید،رویا ها چه زود تعبیر میشن؛چرا ما همش عجله می کنیم و رویاها رو خراب؛من هنوز هم رویایی در سر دارم...
نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه دوم بهمن 1387 |
 
میگن یه آقایی میره پیش شیخ محلشون و میگه" حضرت آقا خوابی دیدم و تعبیرش رو ازتون میخوام؛خواب دیدم که ظهر عاشورا در صحرای کربلا تک و تنها سرگشته وحیرون در جستجو بودم که مردی با محاسن مشکی و صورتی نورانی با اسبی مشکی به سمت من اومد و از من علت تردیدم رو پرسید وقبل از اینکه جوابی بدم یه زره ویه شمشیر به من داد و از نظر دور شد،منم تا بیام به خودم بیام و وارد کارزار بشم از خواب پریدم؛تعبیرش چیه یا شیخ"؛شیخ هم میگه "ای مرد ،من هم چند شب قبل مرد نورانی صورتی رو به خواب دیدم که می گفت: یکی از اهالی محلتون زره و شمشیری از ما به عاریت گرفته و در جنگ شرکت نکرده،به او بگویید که ارزش آن زره و شمشیر زیاد است،بیاید و با شما حساب وکتاب کند".

نتیجه اخلاقی:میشه رویاها رو نقد کرد،میشه زندگی رو نقدکرد؛وای به روزی که بفهمیم چی شد!

نوشته شده توسط کامران در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |
 
چند سال پیش مهمون یه ایرونی مهاجر سی سال وطن ندیده دوستداشتنی مقیم آلمان بودم؛بعد از فرو ریختن دیوار بی اعتمادی،از من پرسید :"راستی چرا ایرانی ها اینطورری شدن"؟پرسیدم چجوری که در پاسخ گفت:"چندی پیش بطور اتفاقی با یه ایرونی سرگردون وگرفتار تو رستوران آشنا شدم و چون وضع مساعدی نداشت هر کمکی که تونستم براش انجام دادم ؛بعد یه مدت باهام تماس گرفت وگفت که میخواد منو ببینه و باهام مشورت کنه،منم کوله بار تجربیاتم رو ورداشتم و رفتم سراغش؛ازم پرسید که آیا بهتره تو آلمان بمونه یا بره سفارت و واسه آمریکا اقدام کنه؛منم هر چی بلد بودم وفکر می کردم بدردش میخوره طی یه بیانیه مبسوط براش توضیح دادم،بعدکه خوب به حرفام گوش  داد ونظرم رو شنید،آهی کشید وگفت:"می دونی چیه علی جون،نظر تو تخم منم نیست".منم موندم سخت حیروون که بابا اگه نظر من براش مهم نیست پس چرا ازم نظر خواست".
راستش اون روز ما و اون علی آقای دوستداشتنی به شوخی وخنده و نظر خواهی های حساب شده،گذشت ولی من از اون روز یادگرفتم که تو هر نظر خواهیی شرکت نکنم و زود نظرم رو نگم .نظر شما چیه؟پست آموزنده ای بود مگه نه؟

پی نوشت:بابا من نمی دونم این پست چه ربطی به علی دایی و انتخابات و اسفندیار رحیم مشایی داشت؛سیاسی کاری ممنوع.

 

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیست و یکم دی 1387 |
چندی قبل مهمان یکی از نوادگان آتاتورک فقید بودم؛ازمیزان آشنایی من با کشور و فرهنگ ترکیه پرسید و من هم شبکه های ماهواره ای ترکیه رو به شهادت گرفتم و رندانه  گفتم"من هر وقت دارم تو برنامه های تلویزیونی تون دنبال فرهنگ می گردم ،این تبلیغات نوار بهداشتی لعنتی نمی ذاره من به نتیجه برسم"،آقا ترکه هم نه گذاشت ونه برداشت و مودبانه گفت:ما هم هر چی تو برنامه هاتون گشتیم جز" نوار غزه" ندیدیم،تازه ما میدونیم اون نوار رو به کجا برسونیم ولی خدا آخر و عاقبت نوار شما رو به خیر کنه.


حالا به من چی گذشت بماند ولی اینی که به سرزمین مادری داره میگذره هرگز نماند.

پی نوشت:دوست عزیز، اون مشکل جنسی که تو دو پست قبلیم بود،مشکل ترخیص جنس از گمرک بود و لاغیر؛اون وایاگرا رو هم خودت نوش جان کن.

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه یازدهم دی 1387 |
وای زندگی چه داستان سختیه،کاش بازیگرش نبودم و ادای هنرپیشه های موفقشو در نمی آوردم؛حالم از هر چی تهیه کننده و کارگردان و مدیر تولید بهم می خوره؛از هنر پیشه نقش اول مقابل و نقش مکمل وسیاهی لشگر نگو که بالا می آرم؛دلم یه سالن بدون عوامل می خواد که پروژکتور و میکروفوناش قطع باشه؛می خوام نقش منفی بازی کنم،می خوام  تپق بزنم،می خوام بداهه بگم؛اصلا می خوام بی مقدمه تموم شم،می خوام صد سال سیاه نتیجه اخلاقی نداشته باشم،میخوام چرت بزنم، اصلا می دونین چیه،می خوام بیام پایین؛می خوام پیاده شم مثل تنهایی یک دونده ماراتن؛دلم بی پولی و حسرت می خواد،دلم حسرت بچه روستایی های کنار جاده شمال رو می خواد؛دلم "خوش به حالت "گفتن یه پسر بچه تازه بالغ به خروس همسایه رو می خواد؛من دلم واسه مادگی گل شیپوری خونه پدریم تنگ شده؛من اون خودکار سبزم رو که بی اون درس یاد نمی گرفتم می خوام ؛آره،خسته شدم از همه اونایی که رو خریتم حساب باز کردن و دوستم دارن،از دست هیجانهای مزخرف خودم که باعث میشه خود شیرینی کنم خسته شدم؛من خودمو می خوام،دلم تمام اون قلبمو میخواد که همش تنها مونده؛کاش نشنیده بودم که گفت" برو شیر درنده باش ای دغل"که از غم روبهان شل،فلج نمی شدم؛مردم از روزمرگی ،مردم از بس یادگرفتم ازسرضعف آدم خوبی باشم؛میخوام شرور محل باشم واحمدی نژاد دستگیرم کنه،میخوام برم زندان وبا دو تا آدم با مرام هم قسم شم؛اصلا می خوام معتاد شم و رو بازوهام خالکوبی کنم؛من می خوام بهترین آدم باشم اما نه از سر ضعف
نوشته شده توسط کامران در سه شنبه دهم دی 1387 |
 
متن :میگم آخ جونم،دلم دوباره گرفت و رهوار خیالم لجام پوسیده گسست وهجوم احوال مطروحه بر ذهن پویای فرسوده ؛باری،حرجی نیست بر من دچار، به فتح عدیده مشکلات جنسی که عزوجل فرمود"انا فتحنا لک فتح مبینا" که جنسمان از نوعی دگر بود و محل ترخیص جایی دگر.

القصه،فکرکنم ما باز اومدیم، شاید کمی متفاوت،شاید کمی خسته، ولی امیدوار.

 

 

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیست و سوم آذر 1387 |
 
باران:دوست ندارم بری؛من هنوز ازت سیر نشدم
رعد:برو گله شو پیش کسی کن که نمی تونه زمون سیری آدما رو باهم تنظیم کنه
باران:ولی همه چی دست خودمونه
رعد:پس تو سیر شو
باران:خیلی سخته،مثل مردنه
رعد:نگران نباش،ازمن بهتر به پستت میخوره؛اون پسره ورزشکاره تو انقلاب...
باران:نمی خواد برا خودت جانشین تعیین کنی،خودم بلدم
رعد:ولی سعی کن زیادی بهش نچسبی
باران:خیلی شما مردا پستین؛اولش خودتونو می کشین تا....
رعد:انکار نمی کنم، از این وضع هم ناراضیم؛دست خودم نیست،بدنم دیگه نمیخوادت
باران:از من خوش هیکل تر پیدا نمی کنی
رعد:اتفاقا موضوع همینه؛دلم یه زن چاق کوتوله پرسلولیت با موهای زاید می خواد
باران:شوخی میکنی!
رعد:می دونم مسخره است ولی من تو خیابون وقتی این زشتهای بازیگوش رو می بینم دلم می ره
باران:ولی اونا قدر تو رو نمی دونن
رعد:فکر کنم اینطوری من هم راحت ترم
باران:

نوشته شده توسط کامران در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
مژده به خانومای عزیز کتک خور غیرکبود؛یکی از علمای زیرک لبنانی حالی داده بهتون که مپرس؛ایشون فرموده اند که: "اگر مردی قصد کند که زنش رابه قصد تنبیه کتک بزند تا چند قدم مانده به مرز کبودی،زن در مقام دفاع از خود می تواند مرد را بزند تا کبودی کامل؛چون شرع مبین نهی نفرموده است."   منتظر فتاوی دیگه این عزیز تا حالا از دست رفته هم باشید که عنقریب می فرمایند که اگر شوهر به زوجه اجازه خروج از منزل نداد،زوجه نیز می تواند در مقام دفاع اجازه ورود به زوج ندهد وقس علی هذا.


نتیجه فقهی: کلما حکم به العقل الزوج،حکم به العقل الزوجه.

نوشته شده توسط کامران در شنبه بیستم بهمن 1386 |
از طرف خودم پرتاب اولین موشک کاوشگر ایرونی رو به همه دیپلم ردی های عالم تبریک میگم و نتایج این کاووش روبه عرض ملت همیشه در استیج میرسونم:
۱)اینجا هیچ اثری از حورالعین نیست؛
۲)تعیین دقیق متراژ پارچه های"باز این چه شورش است"جهت نصب در فضا،کاری است مشکل
۳)جهت بازرسی دقیق بشقاب پرنده ها،راه اندازی چند پایگاه فضایی ایست وبازرسی لازم به نظر میرسد.
۴) زمین گرد است،حق با کلیسا بود.
۵)نور در خط مستقیم سیر میکند و هالوی شکل نیست به فرمانده جمهور بگویید
۶)یک میدان نورانی درسمت راست مشاهده شد، لطفا سرویس امنیت اخلاقی جهت"میدان شهید نورانی" ارسال شود.
۷)به محض مشاهده موجودات فضایی،راه اندازی چند دیگ قیمه پلو جهت ارشاد این موجودات در هیأت محبان الفضا ضروری است.
۸)سلام ما رو به خاویر کلمنته برسونید.
نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |
مامان بزرگ مرحوم ما یه دوست فابی داشت به نام فاطی جوون؛این فاطی جوون از با اصل و نسب های شهر ما بود و زین سبب یه اشکال خیلی بزرگ داشت که اصل ونسب  همه رو می شناخت.میگن یه روزی رفته بودخدمت دکتر متخصص چشم به جهت تقویت قوه باصره ،که تازه نفر اول بورد شده بود وعضو هیات علمی دانشگاه؛

فاطی جوون: دکتر، همشهری مایی؟
دکتر: بله مادر جوون
ف: کدوم محل؟
د: مهدیه
ف: بالا مهدیه یا پایین مهدیه؟
د: بالا مهدیه
ف: پشت حموم یا جلو حمووم؟
د: پشت حمووم
ف :سر کوچه یا ته کوچه؟
د: ته کوچه
ف: خدا منو بکشه،تو پسر احمد دلاکی؛خدا رحمت کنه پدرت رو،شما رو با سختی بزرگ کرد.
باری،این فاطی جوون تموم آدم ها رو تبدیل میکردبه نوه اصغر گاریچی و دختر ممد چرخی و برادزاده مولود گندال.این روزا تو شهر ما خیلیها وام های زود بازده اشتغال زا
از دولت مهرورز گرفتن وبا پولش رفتن کوشاداسی وبا رسپشن هتل عکس تمام قد گرفتن ومثل مداد رنگی عذرا (آزرا)و پرادو و  بی ام خریدن ؛فکر کنم این روزا کار فاطی جوون خیلی سخت شده؛پیدا کردن هویت این همه آدم پر اصل و نسب پشت شیشه عینکهای آفتابی که تازه جواب آدم رو هم درست نمی دن،قبول بفرمایید که کار سختیه،فاطی جوون خدا قووت.

نوشته شده توسط کامران در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |
۱)بابا چه سیاستمدار توپی ه این آقای دکتر! سارکوزی نژاد؛بی خیال امنیت ممنیت اجتماعی شده و چشماشو رو اون همه "تبرج"بسته و دست خوشگل خانم رو گرفته و رفته"تفرعون"؛خوش بگذره پرزیدنت کوچولوی فرانسوی؛ کاش همه پرزیدنت ها صداقت تو رو داشتن .
۲)واسه خانوم بوتو خیلی دمق شدم؛ بوتو رفت و ما آخر نفهمیدیم چه کرم بی نظیری به پوستش می زد که سال به سال خوشگل تر میشد.
۳)چند ماه پیش یه دختر ترکمنستانی بی کلاس! از من و دوستم می پرسید که مردای ایرانی چه طور میتونن بادختری ازدواج کنن که تا شب عروسی اونو ندیدن! ما هم اونو قانع کردیم که نات اونلی قبل ازدواج،بات آلسو بعدش هم تو ایروون همه هم رو میبینن؛طفلکی یخ کرد؛مثل همشهریهای شمالی ما به علت قطع صدورگاز ترکمنستان.
۴)من یه آدمی رو می شناسم که دینش رو عوض کرده؛دیگه دروغ نمیگه وخیانت هم نمیکنه،همش هم محبت محبت میکنه؛نمیدونم چه جوری بکشمش!
۵)این پست مدیر ساختمونی بد جوری کار داده دستم،از رتق وفتق امور که بگذریم ،چه جوری بگم: آقایون خانوما اینقدر هم دیگه رو لو ندید،به شما چه که مردم دوست های خوشگل و خوشتیپ دارن!
۶)پازل های لگو رو تکمیل کردم جهت شرکت در قرعه کشی ویتارا؛همه میدونن که برنده میشم ولی هنوز مطمئن نیستم که بخوام برنده شم.

نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 |
 
بابای کامی:روی صحبتم با آقایونه، با خانومام حرفی ندارم چون به طور طبیعی همه چی رو می دونن؛اول، از آخرش بگم که از همه مهمتره؛از اون پیوند مقدس ؛نه لامارکم و نه داروین ولی خوب میفهمم که وظیفه مقدس نرینگی تو طبیعت چیه و مادگی محترم بعد زایش چه توقعی از همبستر فریب خورده اش داره؛باری کسی که اندک آشنایی با طبیعت داشته باشه میدونه که قوانین طبیعت چقدر وحشی و خدشه ناپذیرندو بیش از اینکه به فکراخلاقیات من و شما باشن به حفظ  و گسترش خودشون اهمیت میدن ،یعنی براشون مهم نیست که مولودی نجیب زاده است یا حروم زاده،پیوندتون رو تو آسمونها بستند یا رو زمین؛مهم اینه که نسل منقرض نشه و ذخیره ژنتیک ،که اوج هنر این کارگاه قدیمیه دست نخورده باقی بمونه.حالا فرض کنین که یه پسر۱۸ ساله تازه بالغ توی یه ایستگاه قدیمی اتوبوس نگاهش گره بخوره به نگاه یه دختر ۱۶ ساله تازه بالغ ،عرش به صدا در میاد،تموم شعرها و آثار مکتوب و منظوم و پرنده ها وچرنده ها و غروب و طلوع به کمک میاد تایه اتفاقی بیفته.کاری به اتفاقش ندارم؛حالا شما فکر کن که با چه فرمولی چشمای پسرک کور میشه ویه هیکل پر چرب با عضلات شل ویه لگن پهن و کمر باریک میشه رب النوع زیبایی و جذابیت؛عجب سوپاپ اطمینانیه این عشق،کوری وحماقت رو البته با چاشنی هنر به ارمغان می آره ؛احساس خوش وصال که بی ارتباط با ادای دین وانجام وظیفه تاریخی نیست طولی نخواهد کشید.......
نوشته شده توسط کامران در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 |
فرض کنید که یه پسر چهار شونه قد بلند خوش تیپید،موهای مشکی خوش حالت با چشمهای کشیده نافذ،تحصیلکرده و خود ساخته و در حد لزوم پولساز؛تو هر مهمونی وجمعی شاد و خوش صحبت ،با اراده ومصمم با رگه های مهربونی وگذشت،با مطالعه ودقیق وبا هوش؛حالا فرض کنیم که شما با این مشخصات تا حالا نه که نخواسته باشید بل وقت نداشتید که سری به اون ور بازار بزنید و با جماعت نسوان معامله کنید؛حالا به خودتون اومدید و عزم جزم کردید و دل به دریا زدید و میخوایید ماهی بگیرید؛خوب تصمیمتون چیه،فرض کنید که خیلی خوب وموقرید ،با یکی از دوستای متاهلتون مشورت می کنید اونم تا به خودتون بیایید دختر خاله خانومش رو خوشبخت میکنه و یه زندگی آروم رو بهتون ارزونی میکنه؛به بعدش فعلا کاری ندارم؛فرض دیگه،با یکی از دوستای شیطونتون در میون میگذارید،بعدشم هر شب مهمونی و رقص و آواز و همخوابگیهای گیج!؛به بعد اینم کاری ندارم.فرض دیگه اینه که شما با کسی مشورت نمی کنیدفقط دارید تو چشای افراد دقیق میشیدتا خودتون پیدا کنید تا بجنبید می بینید که یکی داره از یه زندگی مشترک می ناله،براتون کادوهای گروون میخره،هر چی که میگین درک میکنه،راهنمایی های مفید میکنه و باعث رشدتون میشه،تازه وقتی شوهرجان به موبایلش زنگ می زنه و قرار مهمونی شب رو میذاره تازه دو ریالی تون می افته که چقدر دنیا بی وفاست؛ تا اینجا که به حق مسلمتون نرسیدید،نمی دونم چرا ولی احتمالا درست فرض نکردید؛تازه فرض نکردم خدمتتون ! که قرار شام فرض آخری رو شما از تو فرض اول تو یه زندگی آروم با خانوم مهربونتون گذاشتید.تو فرض اول شما کم کم شکمتون بزرگ میشه،برق چشاتون کم میشه،تموم دلخوشیتون میشه مهمونیهای آخر هفته وشوخیهای سخیف و احتمالا برنامه ۹۰؛تو فرض دوم هم بعد از یکی دو ماه چشاتون گود میره،ریزش موهاتون زیاد میشه،بدخلق وعصبی میشید و احیانا به نتیجه میرسید که آخرش چی؛تو فرض سوم به ذهنتون میرسه که سنگینی بار فهم رازهای دنیا رو شونه هاتون سنگینی میکنه،فکر میکنید که دنیا رو تا تهش رفتید و حوصله بچه بازیهای رایج رو ندارید .تو فرض اول آرزوتون اینه که کاش میشد فیلم زندگی رو به عقب برگردوند و دوباره شروع کرد؛تو فرض دوم آرزو میکردید کاش مثلا قلب این تو هیکل اون،این قلب وهیکل تو ماشین اون ،عینک اینو چشای اونو لبای همون ،همش مال  شما بود؛تو فرض سوم هم آرزوی مرگ برا یه شوهر کچل و بداخلاق،یه خواست شرافتمندانه است؛حالا میخوام یه قدم به خوشبختی نزدیکتون کنم؛گله پسر فرض یک با یکی از دوستای پیچونده شده آقای فرض دو همکارند و نا خوداگاه از هم لذت میبرند،همدیگه رو خوب درک میکنندو دردودلاشون گاهی ساعتها طول میکشه،دختره از شر یه پسر دختر باز راحت میشه و پسره از دست یه زن پر توقع وکم هیجان وغرغرو؛آقا پسر فرض دوم با معشوقه پر تجربه فرض سوم تو جاده سلامتی باشگاه انقلاب در حالیکه مچ پای چپ خانوم پیچ خورده،آشنا میشه،وای که چه میشه،پسره از دست دختر بچه های پیله راحت میشه،خانوم جان هم وظیفه خطیر سر وساماندهی رو متقبل میشه؛آقای فرض سه که میوه ممنوعه خورده است رو بهتره هر چی زودتر یه دختر خاله خوب براش پیدا کنید تا خاطرات خوب گذشته رو فراموش کنه.
نوشته شده توسط کامران در سه شنبه یکم آبان 1386 |
فیلتر:اوسای ما روزه سکوت گرفته، اونم از نوع بی سحرش؛حتی دیدن "میوه ممنوعه"هم که اوسای ما نظریه پرداز تناولشه ،نتونست اونو به هیجان بیاره و لبشو، به سخن باز کنه؛باری،تو خودشه و در جواب همه میگه"من فقط نگاه می کنم"،میگم عزیز دل تا کی کام دل موقوف نگاه؛میگه "شهرستانی،تو این زمونه که میشه دو تومن تو جیب خدا بذاری و لب هر فرشته مقربی رو گاز بزنی،دریغ از یک جو ممنوعیت و یک عمر اخراج؛چه دردیه بی حسرت میوه ممنوعه زندگی کردن" ؛میگم اوسا،به دور برت خوب نگاه کن پر میوه ممنوعه است،میگه"اونی که پره دیگه ممنوعه نیست؛ممنوعه اخلاقه،که دیگه کسی لب بهش نمی زنه،همه سیب ها رو آدما شوت کردن،دیگه بدا به حال شهوت گاز ؛بذار فقط نگاه کنم این گناهکاران بی اراده رو"

 

 

نوشته شده توسط کامران در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 |
مرد: کوچولو؛میخوام یه رازی رو بهت بگم
دختر: شرط می بندم که رازت هم مثل قول هات افسانه است
مرد: تو هنوز یاد نگرفتی که افسانه ها رو باور کنی
دختر: چرا باید باور کنم؟
پسر: چون قشنگ تر و عمیق تر از واقعیتند
دختر: اوه؛قشنگ و عمیق مثل دریا!
مرد: دیدی اجتناب ناپذیره
دختر: ولی هم چشام باز بود و هم حواسم جمع
مرد: وای؛هم چشاتو ببند وهم حواستو پرت کن
دختر: می دونم، این نهایت آرزوی مردا ست
مرد: پس  ادا  کن
دختر: که چی بشه؟
مرد: که به چنگشون بیاری
دختر: حالا رازتو بگو دانشمند!
مرد: گفتم ؛افسانه،چشم بسته،حواس پرت


 

نوشته شده توسط کامران در جمعه هشتم تیر 1386 |